آتش عشق

در انتهای نگاهت کلبه ای می سازم تا مبادا بگویی از دل برود هر آنکه از دیده برفت!!!

سلام دوستای خوبم..

عیــــد همتــــــــــون مبـــــــــارک..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 19:57  توسط jz  | 

خــــــــــــدا !!!!!!!

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری تا تَهِ تنهاییِ محض

هرکجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

فقط آهسته بگو:

من خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا را دارم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:50  توسط jz  | 

محبت..

 

محبت کن...بی دریغ...بی منت..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 16:55  توسط jz  | 

بعد برو..


می‌دانم

چشمان تو

برق نگاه‌هایی را

در دوردست

جواب می‌دهند

که قلب تو را از من ربوده‌است

باشد.

آزادی !

فقط بگذار تا چشمانم به خواب روند،

بعد

برو !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 11:54  توسط jz  | 

عشق من ...

در کویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
می دانم که نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است که هرگز درآن رکودی نیست

می خواهم که مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سکوت را اختیار کردی

و هرگز به خود اجازه ندادی که از لبانت شکوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش کند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

که مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در کنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله کشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مکش...

دوست دارم عشقه من..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 16:0  توسط jz  | 

تقــــــــــــــــــــدیم به تـــــــــــــــو که:

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است.

 عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم

 وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است 

 من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.

من به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.

من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن 

 من همون ماهي کوچک دل توام مراقب باش دلت نشکنه چون من ميميرم

 همه اینا را نوشتم که بهت بگم :

 که از خــــــــــــدا میخوام که همیشه پیشم بمونی ... هیچ وقت تنهام نذار...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:42  توسط jz  | 

تو را تنــــــــــــها به کسی هدیـــــــــــه می دهم کــــــــه...؟؟؟

تو را تنها به کسی هدیه می دهم که از من عاشــــــــــق تر باشد و از من برای تو مهربان تر...

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور ، در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی ، در خستگی و در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد...

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند و ترنم دلپذیر هر آهنگ ، هر نجوای کوچک برایش یک خاطره باشد...

او باید از نگاه سبز ت تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن که دلی که من برایش میمیرم سرد و بارانی است ...

ای ... ای بهانه ی زنده بودنم ، من تو را تنها به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو ، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین بار نگاه من بتپد...

همان طور عاشق ، همان طور مبهوت و مبهم تو را با دنیای حسرت به او خواهم بخشید ؛ ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است... 

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است ؟؟ نه ... هرگز ... هرگز ... ولی ، تو در عین ناباوری او را برگزیدی ... من دیر رسیدم ... خیلی دیر ... خیلی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 15:34  توسط jz  | 

" من محتاج توام "


 از عشق که....نه....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد٬می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

 من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

هیچ وقت تنهایم نگذار عشق من "جز"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:39  توسط jz  | 

شایـــــــــــــد..

شایــــــــــــــد آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد..

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت..

باید این طور نوشت:

هر گلی هم باشی٬ چه شقایق ٬چه گل پیچک و یاس؟؟

زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست..

خاطره در گرو فاصله هاست٬ فاصله تلخ ترین خاطره هاست..

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:20  توسط jz  | 

مهربان ترين خدا..

گفتم : خـــــــــداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که

 پراز دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و

 بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

 گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

 من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

 عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج

 ميکند،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

 باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

 نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که

 بهناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ٬

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره

 اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

 گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم

 بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:45  توسط jz  | 

خداونــــــــــــــــــــــــــدا..

خداونـــــــــــــــــــدا...

تو تـنهایی و من تنـهای تنهــــــــــــــــــــــــایم...

تو یکتا و بی همتا٬٬٬ ولیکن من نه یکتا و نه بی همتـــــــــــــــــــــا...

فقط تنهای تنهــــــــــــــــــــــــایم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:59  توسط jz  | 

شروع من!

نه چتـــــــــــــــــر داشتی

نه روزنامه

نه چمـدان

"من عاشقت شدم"

از کجا میدانستم مسافری...؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 17:13  توسط jz  |